#باورم_شکست_پارت_708
- تا میاد یه ذره مزه ی زندگی بره زیر زبونش ،یه اتفاق جدید میفته و همه چیز به هم میریزه.
- حالا خدا رو شکر تو این اوضاع وانفسا این پسر کنارش هست.
- چه جانانه هم هست. مه لقا انصافاً جوون لایق و آقاییه .
- خدا رو هزار مرتبه شکر. دیروز که حاج خانم شوکت رو دیدم کمی گلایه کرد که چرا بی خبر؟ مگر حاجی نگفته بود برای امیر حسین خیالاتی داره؟
- تو چی گفتی؟
- گفتم حاجی به محمود یه چیزهایی گفته، ولی چیزی هم مستقیم نگفته بود؛ هر چند که یلدا از قبل هم جوابش منفی بود. حس کردم کمی دلخور شد، ولی کاری هست که شده و الحمدلله امیرآراد مرد لایق و محترمیه.
سر مونس به تأیید بالا و پایین شد و از جایش برخاست. شاید کمی جوشانده ی گل گاو زبان اعصاب به هم ریخته اشان را تسکین می داد.
- اوضاع فهیم چطوره؟ محمود چی میگه؟
- حال و روز خوبی نداره. محمود میگه دکتر قطع امید کرده بوده چند ماه پیش و اون سری بعد از تصادف هم آب پاکی رو ریخته رو دستش ،ولی به خاطر یلدا...
- این بیچاره هم خیری از زندگی ندید. مه لقا دیدی جوون مرگ شدن علی و فهیمه چطور همه چیز رو به هم ریخت.
خیره بودن نگاهش حاکی از مرور خاطرات بود و دلش برای علی از دست رفته اش داغ شد. تقدیر بود، سر جنگی نمی شد داشت. قسمت نوشته شده بود و مرگ نصیب عزیزانش و حسرت، ارمغان مرگشان بود.
- دایی، کمی سرت رو بیار بالاتر تا بالش رو بذارم زیر سرت.
romangram.com | @romangram_com