#باورم_شکست_پارت_630

لباسش را عوض کرد و تنش را به تخت رساند. خستگی امروز به بودن با یلدا می ارزید. با محمود خان صحبت کرده بود تا مقدمات عقد زودتر انجام شود. بودن میان تابان ها را دوست داشت.
فسنجان ترش مونس شد اولین مشترکش با یلدا. امیدوار بود سرش بهتر شود و شبی آرام را سپری کند. پلک هایش را روی هم نهاد و کم کم به خواب رفت.

- یلدا.، فردا صبح زود میام دنبالت بریم کارهامون رو انجام بدیم.
- باشه.
- مامان دیشب یه چیزهایی می گفت. من باید یه چیزهایی رو توضیح بدم بهت.
- چیزی شده امیرآراد؟
- نه عزیزم، چیزی نیست. ببین یلدا، این روزها پروژه ی بیمارستان و پدر جونت حسابی وقت من رو گرفته. میشه یک مقدار از کارها رو با مامان هماهنگ کنی و من نباشم.
سکوت حاکم شده چشمهایش را کمی جمع کرد. امیدوار بود همین اول کار ناراحتش نکرده باشد.

- من متوجه هستم تو سرت شلوغه. ولی اصرارت برای اینکه کارها به این سرعت انجام بشه رو نمی فهمم.
- علاقه کافی نیست؟
- همه چیز انقدر با سرعت جلو رفته که من کمی گیج شدم.
دستش را لبه ی میز گذاشت و از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره رفت.

romangram.com | @romangram_com