#باورم_شکست_پارت_619
از چشم های گرد شده ی حشمی فاکتور گرفت. تعجب هم داشت یک ربع زودتر تعطیل کرده بود دیگر.
- تحقیق برای جلسه ی آینده آماده باشه. خانم تابان و خانم احمدی تشریف بیارید دفتر من برای کاری که جلسه ی قبل فرمودید.
نگاه بهت زده ی آرزو را نادیده گرفت و مشغول جمع کردن وسایلش شد. امیدوار بود متوجه شده باشد و به دفترش نیاید و گرنه که قطعاً به امیرآرمان شک می کرد.
- استاد من کاری برام پیش اومده. شما به خانم تابان منتقل کنید ، من بعد میپرسم.
- بسیار خب.
وسایلش را برداشت و بیرون رفت.
- خوشمان آمد. ایشون هم بله؟
- آرزو من سرم درد می کنه. بیرون منتظر باش تا تو رو هم برسونیم.
- خودم میرم. ولی جایزه ی گیرایی بالا و آویزون نشدن، باید برام تعریف کنی.
نفسش را کلافه بیرون داد و به سمت دفتر امیر آراد راه افتاد.
ضربه ای به در زد و در را باز کرد. در را کامل نبسته بود که دستش کشیده شد و در جایی پر از عطر تلخ فرو رفت. گره ی ابروهایش بیشتر شد ،اما عقب نرفت.
romangram.com | @romangram_com