#باورم_شکست_پارت_616

- الان سوغاتی جانتون زنگ می زنند و خواب تعطیل میشه. آخ آخ من می میرم برای این بی خوابهای پای تلفن.
سری به تأسف تکان داد و با خداحافظی کوتاهی تماس را قطع کرد. این دختر با فانتزی های عجیبش را درک نمی کرد.
صدای گوشی اش از فکر و خیال آرزو بیرون کشاندش.
"خیلی خسته ای، فردا باهات صحبت می کنم. آروم بخوابی ماه پیشونی."
انگشتش را نرم روی صفحه ی گوشی اش کشید و با لبخندی گوشی را روی میز گذاشت و به سمت تخت رفت.

تنش که به تخت رسید، چشمهایش را روی هم گذاشت. روز خسته کننده و در عین حال پر هیجانی را گذرانده بود . چهره ی محکم امیر آراد پیشش نقش بست. به خوبی می توانست در جمع خود دار باشد و رفتاری در خور داشته باش. تمام مدت بعد از بیرون آمدن از اتاق همان امیرآراد مهربان و عاشق بود . خاص هایش برای خلوت بود و در جمع محکم.
وقت رفتن در مقابل همه گفته بود تنها نیست و همیشه همراهش خواهد بود و این اطمینانش عجیب دل پدر جان را قرص کرده بود و خیال خان جون و مونس را راحت و فهیم در سکوت تماشایش کرده بود.
خیالش بیشتر از این پرواز نکرد و در خوابی عمیق فرو رفت.

جمعه ای متفاوت را با پیام های آنچنانی امیرآراد شروع کرده بود. تا ظهر خوابیده بود ، اما خستگی همچنان خودنمایی می کرد. روزش به مرور دیروز و حرف زدن با امیر آراد و آرزو گذشته بود.


- لیوان شیرت یادت نره.

romangram.com | @romangram_com