#باورم_شکست_پارت_612

از خجالت رنگ به رنگ شدو با لبخندی ادامه داد

- فقط دست و پا گیر هستند.
- دختر این مو ها بی نظیرند.
جلوتر رفت و دستی به موهایش کشید. گویی تا به حال همچین چیزی ندیده بود. سر در گوشش فرو برد

- میگم این پسر از اتاق بیرون نیومد، بگو در کمند زلف یار اسیر شده.
- نرگس جون...
- مامان؛من مامان هستم.
سری تکان داد و نگاهش به امیرآراد افتاد که با حظی وافر تماشایش می کرد.

- بذار ناهید و عمه فخری رو صدا بزنم.
- وای ، نه . من خجالت می کشم.
بی تفاوت به حرفش صدا زنان از اتاق بیرون رفت.

romangram.com | @romangram_com