#باورم_شکست_پارت_608

جدا که شد هوا را با ولع به ریه هایش کشید و دستی به گونه ی تب دارش کشید. این حجم از اتفاقات برای یک روز زیاد بود.

- شکلات داری تو اتاقت؟
- تو کشوی میزه.
دستش را گرفت و روی تخت نشاندش. زرورق دور شکلات را باز کرد و در دهانش گذاشت. کنارش نشست و دستش را در دست گرفت و با لبخندی نگاهش کرد.

- این طوری نگاهم نکن.
- من جوری نگاهت نمی کنم.
- امیرآراد.
خنده اش بالا رفت و تنش را در بر گفت. این دختر خود آرامش بود. متفاوت بود و این متفاوت بودنش را دوست داشت.

- اذیتت کردم؟
- اتفاقات امروز فشار زیادی داشت. در عرض چند ساعت یک عده آدم جدید و یک سری اتفاقات و حرفهایی که تا به حال ذهنیتی در موردشون نداری و بعد هم تو ...
پیشانی اش را به سر یلدا تکیه داد . هرم نفسهایش سر دخترک را کمی خم کرد و بیشتر به سمتش متمایل شد.

romangram.com | @romangram_com