#باورم_شکست_پارت_513

- میدونستی امیرآرمان دلش لرزیده؟
جرعه آب فرو نرفته میان گلویش پرید و به سرفه انداختش. ضربه ای به سینه اش زد تا راه نفسش را باز کند.

- خودش گفت؟
- چند وقتی هست. تو هم که می دونستی.
- نه دقیقا، فقط از حرف های آرزو متوجه شده بود.
- فعلاً که باید برن تو نوبت.
سرش را پایین انداخت، گوشه ی شالش را در دستش پیچاند لبخندی روی لب مرد کناری اش نشست. این دختر می توانست به اندازه ی بوی خوش دارچین زندگی اش را معطر کند.
استارت زد و ماشین را به حرکت در آورد. یلدا را به خانه می رساند، گویی خودش به کمی فکر کردن نیاز داشت.






romangram.com | @romangram_com