#باورم_شکست_پارت_465

- امیر!
- جان امیر؟
جانش بالا آمد از جان گفتنش. دلش زیر و رو شده بود و زبانش قفل. جان امیر؟ فقط اخطار داده بود و جانش شده بود؟
- یلدا ، هستی خانم؟
- لطفا...
- لطفا چی؟ بیچاره کردی من رو دختر.
- امیرآراد لطفا.
- آخ یلدا، من تا برسم تهران...
سکوت بهترین کار نبود؟ هر چه می گفت بدتر می شد.

- من نمی دونم ،من واقعاً نمی دونم چرا...
- چی شده ؟
- من ... من ... نمی دونم چرا به اسم صداتون زدم.
لبخندی روی لبش نشست. این دختر خود سادگی و صفا بود.

romangram.com | @romangram_com