#باورم_شکست_پارت_453

- بفرمایید داخل. خان جون ناراحت میشن.
- سلام برسونید خدمتشون.
ناراحت شده بود؟ سرش را پایین انداخت و مردد بین گفتن و نگفتن، عاقبت زبان گشود.

- از من ناراحت نشید، من واقعاً معذرت می خوام.
- یلدا... سرت رو بگیر بالا.
سرش را با تأخیر بالا آورد و نگاهش کرد.

- من بهت افتخار می کنم.
- به من؟! چرا؟
در سکوت نگاهش می کرد. هر چه بیشتر می دیدش ،بیشتر خواهانش می شد. این دختر می توانست حالش را هر روز تغییر دهد. پر از آرامش بود. چه می شد لحظاتش پر از یلدا می شد ؟

- بعداٌ خودم متوجه می شم.
لبخندی زد و سری به تصدیق تکان داد.

romangram.com | @romangram_com