#باورم_شکست_پارت_436

- این روزها به کمک احتیاج دارند. سعی می کنم بیشتر وقت بذارم.
- خب،کارهای پروژه جلو میره؟
- آره .اون داره روال خودش رو طی می کنه، ولی تو شرکت یک سری تغییر و تحول لازم داریم.
کمی به سمتش متمایل شد و منتظر نگاهش کرد.

- بعداً متوجه می شی.
- چرا وقتی نمی خوای توضیح بدی اشاره می کنی؟
لبخندی زد و از جایش برخاست . باید تکلیف یک چیزهایی را معلوم می کرد .مطمئناً از دهانش در رفته بود که به نام خوانده بودش؛ وگرنه که آن یلدایی که می شناخت محال بود از این حرکات انجام دهد.
این دختر آرام آمده بود، حال به بزرگترین مسئله ی فکریش تبدیل شده بود. باید تدبیری می اندیشید.
- سلام امیرجان.
- سلام سرکار خانم، بفرمایید.
تابی به گردنش داد و وارد اتاقک آسانسور شد. رام شدنی نبود ،اما او هم کم کسی نبود. حالا از بد قضیه این بار او خواهان بود، پس باید کمی بیشتر انرژی می گذاشت.
نزدیک تر رفت و گره ی روسری اش را کمی آزاد کرد.


romangram.com | @romangram_com