#باورم_شکست_پارت_393
پدر جون کش دارش ،خنده ی پیرمرد را بالا برد و بوسه ای روی سرش کاشت و بیرون رفت .
زیادی روشن فکر بود دیگر، از خجالت داشت جان می داد آنوقت ...
********
- سوغاتی آوردی؟
- فرصت خرید نداشتم.
- چهار روز ور دل سوغاتی بودی.
همین جمله کافی بود تا یادش بیاید چه اتفاقاتی که در این چهار روز نیفتاد.
- بله. به لطف شما لقب حضرت آقا لو رفت.
- وای یلدا،من اینجا مردم؛ خدا به داد تو برسه.
نگاهش به شال قرمز رنگ روی دسته صندلی افتاد و طرح لبخندی روی لبش.
- حسابی شرمنده شدم.
romangram.com | @romangram_com