#باورم_شکست_پارت_388
- گمان می کنید برای کارهام از شما باید اجازه بگیرم؟
- من صبورم.
سرش به ضرب بلند شد و نگاه عاری از حسش را دید.
- صبر شما قابل ستایش، اما موضوعیتی نداشت.
- موضوعیت هم پیدا می کنه.
ابروهایش تا جایی که جا داشت بالا رفت و بهت زده نگاهش کرد.
- تا ماشین همراهیت می کنم.
- استاد...
- یلدا...
یلدایش محکم بود و تمام کننده.
یادش نمی آمد از کی اجازه داده بود یلدا صدایش کند. نفسش را کلافه بیرون داد و سر جایش ایستاد.
romangram.com | @romangram_com