#باورم_شکست_پارت_344
- چای بیارم؟
"بله " ای گفت و به سمت اتاق یلدا رفت.
جان می داد که دردش را نبیند. از دار دنیا همین سه نفر برایش مانده بودند. خاری به پای هر کدامشان می رفت دلش خون می شد. یلدا که دیگر جای خود داشت؛ یادگار بود و عزیز کرده.
یادگاری از علی و فهیمه. زود بود رفتنشان، اما با تقدیر سر جنگ نتوان داشت.
در اتاق را آرام باز کرد. صورت رنگ پریده اش درتاریک و روشن اتاق دلش را به درد آورد. انگار این دفعه درد تمام دق دلی اش را سرش خراب کرده بود. در را آرام بست و از اتاق فاصله گرفت.
نمازش را می خواند، شاید آرامش از دست رفته باز می گشت. هرچند خیال راحت زمانی به سراغش می آمد که دخترکش از درد رها شود. سجاده اش را پهن کرد و قامت بست. قربه الی الله... الله اکبر.
- قبول باشه.
- قبول حق. مونس کی میاد؟
- کم کم پیداش میشه.
فنجان چای را برداشت و جرعه ای نوشید.
- وقتی صداش تو خونه نباشه انگار کسی خونه نیست.
romangram.com | @romangram_com