#باورم_شکست_پارت_335


- من سعی می کنم بعد از سفر یک سری بهش بزنم.
- من هم میام پدر جون.
- قول میدم که همه چیز با هماهنگی تو باشه، اما بهتره تنها ببینمش.
- شما چه حدسی می زنید؟
- هیچ. هنوز نمیشه اظهار نظر کرد.
دلش گواه بد می داد ،اما کاری هم از دستش بر نمی آمد. پس باید صبر می کرد .دلش نا آرام بود. خدا کند اتفاقی نیفتاده باشد. سری تکان داد و با گفتن شب بخیر از اتاق خارج شد.

درست بود که دایی فهیم را زیاد نمی دید و با او زندگی نمی کرد، اما دوستش داشت. او را یاد مامان فهیمه اش می انداخت.
ذهنش پی بد حالی اش بود. حال و روزش بد بود دیگر، وگرنه که این فهیم چند وقت گذشته، فهیم همیشه نبود. دلش تنگ بود به قدر همه ی نبودن ها. کاش همه بودند. کاش خانواده ی کوچکش ،کوچکتر نمی شد. کاش...
نفس کلافه اش را بیرون فرستاد و به سمت اتاقش رفت.

**********


romangram.com | @romangram_com