#باورم_شکست_پارت_317

- حالا بعداً بیشتر حرف می زنیم، من برم که مامان داره صدا میزنه.
- باشه، سلام برسون.
- سلامت باشی.
گوشی را روی میز گذاشت و نفسش را با صدا بیرون داد. خدا آخر و عاقبتش را با این دختر بخیر کند.

فردا دانشگاه داشت و بهتر بود به جای فکر کردن به کارهای آرزو خانم بخوابد تا فردا راحت تر بلند شود. دیوار کوب را روشن نگه داشت و روی تخت دراز کشید.


تا به حال صدایش را نشنیده بود. اگر اسمش را روی صفحه ندیده بود قطعاً نمی شناختش.
محکم و شمرده و بدون ذره ای استرس کلمات را بیان می کرد. چند روز پیش که پسرک عجیب الخلقه ی دانشگاه را به راحتی کیش و مات کرد و سر جایش نشاند .
امشب هم لحظه اش احساس سر درگمی از صدایش پیدا بود، اما در ادامه مثل همیشه محکم بود.
سوغاتی جان شخصیت جالبی داشت. آنقدر محکم رفتار می کرد که حشمتی حاضر جواب هم آچمز می شد و سکوت تنها گزینه ی روی میز می شد.
جان؟ این جان از کدام لایه ی مخوف و نادیده ی ذهنش بیرون پریده بود؟ این دیگر چه بود؟ کافی بود کسی بشنود، دیگر مگر می شد آب ریخته را جمع کرد.
تأسف به حال آرزو را باید رها می کرد و فکری به حال خودش می کرد. علی الحساب خواب بهترین گزینه بود. پتو را روی سرش کشید و خود را دنیای خواب سپرد.

romangram.com | @romangram_com