#باورم_شکست_پارت_308

- حتما قربان. چند لحظه تشریف داشته باشید.
به سمت مبلمان وسط لابی هتل رفت و روی یکی از مبل ها نشست. هیچ وقت از مبلمان چرم خوشش نیامده بود. اما حالا برای اینکه جلو پذیرش نایستد ،مجبور بود این مبلهای چرم قهوه ای رنگ را تحمل کند

نگاهی به ساعتش انداخت و دوباره پیام محمود تابان را چک کرد.

- سلام بابا جان.
ببخشید که زحمت این کار به گردن شما افتاد. ان شا الله بعد از برگشت و برآورد هزینه در مورد حق الزحمه ی شما هم صحبت می کنیم. با آقای امیری صحبت کردم ، برسید اونجا کمک می کنند تا کارها راحت تر انجام بشه. شماره ی ایشون رو هم فرستادم تا به محض رسیدن بیان خدمتتون.
باز هم سپاسگذارم از لطفت بابا جان.

کلاً رسمشان بود انگار. در ذهن که می نشستند دیگر بیرون نمی رفتند. ذهنش را درگیرکرده بودند این پدر بزرگ و نوه. باید بیشتر می دانست؛ باید بیشتر می فهمید. کاش می شد...

- جناب محتشم ،ماشین بیرون منتظر شماست.
- ممنون.
از جایش بلند شد و به سمت بیرون رفت. تا رسیدن به روستا سرش را به صندلی تکیه داد و چشم هایش را فرو بست.

romangram.com | @romangram_com