#باورم_شکست_پارت_297
- نمی دونم. امیر آراد گمان می کنم...
صدای زنگ گوشی اش آب یخی شد بر پیکره اش، گمان می کرد چه؟ امیر آرمان چه مرگش شده بود؟
- باشه،باشه. من الان میام.
- چی شده؟
- چیزی نیست. من دارم میرم اداره.
صاف نگاهش کرد و سری به تأیید تکان داد. خداحافظی کرد و او را با افکار درهمش تنها گذاشت.
فردا که می رفت و تا آخر هفته هم نمی آمد. این برزخ از کدام جهنمی آمده بود و صاف رو به رویش نشسته بود.
مستأصل شده بود؟ اصلاً چه اهمیتی داشت؟ چرا ذهنش درگیر شده بود؟
دستش را محکم پشت گردنش کشید. همین یک فقره را کم داشت. به سمت پنجره رفت و پرده را عقب کشید.
اگر امیرآرمان... همین کارش مانده بود که به اگر های احتمالی و گمان های بی پایه و اساس امیر آرمان فکر کند.
نفسش را محکم بیرون داد و پلیور سرمه ای را از روی تخت برداشت و بیرون زد. شاید بادی به سرش می خورد و آرام می شد.
************
romangram.com | @romangram_com