#باورم_شکست_پارت_292

- بیا بچه جان، تو رو فهیمه ی خدا بیامرز به دنیا آورد، من بزرگت کردم.
بهتش را نادیده گرفت و به سمت آشپزخانه رفت.

- عمه مونس است دیگر.
- اما پدر جون، این عادت همیشگی من نیست.
- پس دکمه های مانتوت را چک کن.
نا خود آگاه سرش به سمت دکمه های مانتوش رفت و خنده ی پیر مرد را بلند کرد.


روز خسته کننده ای را از سر گذرانده بود. بستن قرار داد به خودی خود سنگین بودبا آن همه تبصره و پیوست، اما تمام شده بود و باری را از روی دوشش برداشته بود. حالا هم که طبق قولی که داده بود باید به رستوران می رفت و به قول امیر آرمان سور می داد.
صدای گوشی که بلند شد، دست از خیال برداشت و تماس را وصل کرد.

- امیرآراد کجایی؟
- چیزی نمونده برسم.

romangram.com | @romangram_com