#باورم_شکست_پارت_280

"باشه" ای گفت و جزوه را جلو کشید و تا آمدن استاد خودش را سرگرم کرد. تمام روز را بی حوصله سپری کرد و در نهایت خسته به خانه برگشت.
- سلام.
- خسته نباشی، چیزی شده کلافه به نظر میای.
- ن... نه ... نه ... چیزی نیست. کمی خسته هستم.
- یلدا از دیروز که برگشتی زیاد سر حال نیستی.
- نه خان جون، خوبم... لباس عوض کنم میام.
البته که چیزی شده بود؛ ولی نمی دانست چه؟ آرام بود مگر اینکه چیزی ذهنش را درگیر کند؛ نا آرام بود دیگر. صلواتی فرستاد و به سمت آشپزخانه رفت.

- چی شده مه لقا؟
- یلدا به نظرم از دیروز کمی کلافه ست.
- شامم درست نخورد.
- نمیدونم والا
امیدوار بود مشکلی پیش نیامده باشد.


romangram.com | @romangram_com