#باورم_شکست_پارت_267

- آ ... آره... جلو ایستگاه مترو می ایستم.
- آره، جلو ایستگاه مترو نگه دار.
خنده ای کرد و یلدا را با خیالاتش تنها گذاشت و خودش شروع به خواندن آیه الکرسی کرد تا شاید در این هپروت به سلامت به مقصد برسد.
آرزو را که پیاده کرد، بدون اتلاف وقت به سمت خانه راند تا شاید از التهاب امروز خلاصی یابد.
- خسته نباشی عمه . زود اومدی؟
- سلام عمه . بله استاد نیومدن این شد که کلاس تعطیل شد.
- باشه.. لباس عوض کن و بیا. چیزی میخوری؟
- نه، ممنون.
در را باز کرد و وارد شد. هوای اتاقش را با ولع به ریه هایش فرستاد. این چهار دیواری پر از حس امنیت و آرامش بود. چشمهایش را روی هم فشرد و تمرکز گرفت.
لباس هایش را عوض کرد و دستی به لباس و موهایش کشید و بیرون رفت.

- الان مهندس محتشم پیام داده بود و تاریخ رفتنش رو گفته بود.
- کی میره؟ میره برای زمین دیگه؟
- آره، حالا تا قبل از رفتنش باهاش صحبت می کنم و دوباره با آقای امیری هم هماهنگ می کنم که مهندس رسید اونجا مراقب اوضاع باشه.

romangram.com | @romangram_com