#باورم_شکست_پارت_208

تابی به گردنش داد و مشغول کشیدن برنج پر زعفران خوش بویش شد.

- بابا ، به نظرت ما هم مثل شما می شیم؟
- از چه لحاظ؟ متوجه نمی شم.
- از لحاظ میزان ارادت و اطلاعت از بانوی منزل
امیرآرمان بلند و کش دار نرگس دستانش را به حال تسلیم بالا برد و خنده ی بلند امیر ارسلان و لبخند امیرآراد را به دنبال داشت.

- یه سؤال بود فقط.
- لازم نکرده . من نمیدونم سؤالات تو کی تمام میشه؟
- روزی که مرا به آرامی در جایگاه ابدیم قرار دهید.
- یا خدا ... امان از دست تو مامان.
- شما هم مشارکت بفرمایید جناب مهندس.
چنگال را در گوجه فرو برد و به دهانش نزدیک کرد و خنده اش را همراه تکه ی گوجه فرو داد. امیرآرمان هیچ وقت تسلیم نمی شد.
صدای قاشق و چنگال بود که سکوت را می شکست و عجیب که امیرآرمان هم روزه ی سکوت گرفته بود.

romangram.com | @romangram_com