#باورم_شکست_پارت_193
خنده ای کرد و در آغوشش پناه گرفت. دلتنگ بود، بوی مادرش را می داد.
- خیلی خوش اومدی. یلدا بابا، چرا جلوی در نگه داشتی دایی ات رو
- سلام محمود خان.
فاصله گرفت و کناری ایستاد . دو مرد که همدیگر را در آغوش کشیدند ،دلش قرص به بودنشان شد. دایی فهیم را کمتر می دید. اما همین کم دیدن باعث نشد مهرش کم شود.
- بفرمایید داخل
- سلام حاج خانم؛ باعث زحمت شدم.
- عمرت بلند مادر جون. با علی فرقی نداری.
تکانی خورد و نم اشک در چشمش نشست. قدم به داخل گذاشت و سلام و احوال پرسی با مونس که انجام شد، روی مبل جاگیر شد.
زیاد در این خانه رفت و آمد کرده بود. جای جایش را از بر بود.
چه روزها که اینجا ناهار مهمان نشده بود . اصلاً یک جورهایی صاحب خانه بود. رفت و آمدش در این خانه به حدی بود که اگر کسی نمیدانست ،خیال می کرد عضو این خانه و خانواده است.
- چه خبر فهیم جان؟
romangram.com | @romangram_com