#باورم_شکست_پارت_190

- یلدا؟
چقدر عمر خوشحالی اش کوتاه بود. اصلا وقتی شانس تقسیم می کردند ،معلوم نبود سرش کجا گرم بوده.
نگاه ترس خورده اش را به مونس داد و منتظر نگاهش کرد.

- از ادا بازی های آرزو چه خبر؟
مجاری تنفسی باز شد و هوا سخاوتمندانه به ریه هایش سرازیر شد.

- نفس بلند برای چی بود؟
- هی... هیچی...
- نگفتی؟
- دیشب صحبت کردیم و به این موضوع پی بردم که این دختر کلاً چیزی به اسم ناراحتی از محیط رو نمی شناسه.
صدای خنده ی مونس که بلند شد ،خیال خان جون تازه به آشپزخانه آمده را هم راحت کرد و مطمئن اش کرد که از عملیات انجام شده بویی نبرده و شهر در امن و امان ست.

- یک روز این آرزو خانم رو بگو بیاد اینجا تا من باهاش یک صحبتی داشته باشم.

romangram.com | @romangram_com