#باورم_شکست_پارت_187
سری به تأیید تکان داد و مشغول شد. میز را جمع کرد و فنجانها را از چای پر کرد و به سالن رفت.
- بفرمایید.
- دست درد نکنه مادر جون، به دایی ات زنگ زدی؟
- الان یاد آوری می کنم.
- یلدا بگو دیر نکنه
چشمی گفت و به سمت اتاقش رفت. گوش اش را برداشت و تماس را برقرار کرد
- جانم دایی.
- سلام .زنگ زدم یاد آوری کنم برای امروز
- یادم بود دایی، میام
- منتظریم. مزاحمتون نمیشم و خدانگدار.
- خدا نگهدارت دایی جان.
خب این هم از این. تا ظهر وقت مانده بود . بهتر بود مروری به جزوه های عزیزش می انداخت تا در روز موعود بیخ گلویش را نگیرند.
romangram.com | @romangram_com