#برزخ_اما_بهشت_پارت_170


حرفم را برید:

- الان که بری، خیابون ها خلوته، یک ساعت دیگه خونه یی، من هستم پیشش دیگه.

- می ترسم طول بکشه، بذار بیدار بشه با خودم می برمش.

مهشید دوباره بی قرار گفت:

- می گم تو برو، تا بیای به خدا بیدار نمی شه.

حسام عصبانی حرفش را برید و رو به من گفت:

- حالا به فرض هم که بیدار بشه، چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که ایشون بچه شون لخت مونده ن این وسط! برو حاضر شو، اگه می خوای بری، می برمت.

مهشید گفت:


romangram.com | @romangram_com