#برزخ_اما_بهشت_پارت_106

- دست خودم نبود، داشتم خفه می شدم.
برگشت و آهسته گفت:
- منم دست خودم نبود.
در را باز کرد، پیاده شد و قبل از این که در رابندد، خم شد و گفت:
- ببخشین ...
حالا دلم برای او هم می سوخت، برای او که سعی می کرد به تنهایی این همه بار را به دوش بکشد. چطور تا حالا فکر نکرده بودم رعنا خواهر او هم هست؟ واقعا اگر او هم می خواست روش من را در پیش بگیرد، به سر رعنا چه می آمد

دو روز بعدی، چون به خاطر حال رعنا روزها بیرون نمی رفتیم، سخت می گذشت، ولی برعکس شب ها که کنار شومینه تا نیمه شب می نشستیم و از گذشته ها حرف می زدیم، با شوخی های حسام و یادآوری خاطرات بچگی هایمان، که حالا شیرینی اش را بیش تر از هر زمانی احساس می کردیم، با زوایای مختلفی از روح یکدیگر آشنا می شدیم که تا به آن روز برایمان پنهان بود، مثلا من برای اولین بار آن جا شنیدم که زمانی حسام هم شعر می گفته و از رعنا برای تصحیح آن ها کمک می گرفته.
رعنا به جای من گفت:
قبلا هر بار چیزی در این مورد شنیده بودم و به شوخی بود و من هم شوخی بودن آن را باور کرده بودم و حالا شنیدن این حرف آن قدر برایم عجیب بود که حسام با اعتراض گفت:
- چیه؟ چرا این جوری نگاه می کنی؟
رعنا به جای من گفت:
- خب براش عجیبه.
حسام با لحنی بامزه گفت:
- چی؟ قیافۀ من یا شعر گفتنم؟
این بار به جای رعنا خودم با تعجب گفتم:
- شعر گفتن تو.

romangram.com | @romangram_com