#برایم_از_عشق_بگو_پارت_98

ترنج پوسترش را توی آرشیوش برگرداند و گفت:
نهار چکار می کنی؟
می رم خونه و میام. صبح وقت یک کلاس دارم عصر یک کلاس دیگه. می خوای نهار بریم بیرون؟
نه من هنوز کلاس دارم یک دونه هم عصر.
ارشیا حرفش را مزه مزه کرد و گفت:
عصر با من نمی آی؟
ترنج نگاهش را روی میز انداخت و گفت:
بیام؟ جایی کار نداری؟
ارشیا با انگشت روی دستش را نوازش کرد و گفت:
چه کاری واجب تر از خانم خوشکل خودم.
ترنج لبخند کوچکی زد و دستش را به آرامش از دست ارشیا بیرون کشید و در حالی که از در بیرون می رفت گفت:
پس ساعت شیش و نیم اولین ایستگاه.
ارشیا ذوق زده خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com