#برایم_از_عشق_بگو_پارت_97

ارشیا هم سینه اش را صاف کرد و گفت:
بله. بیارین ببینم.
ترنج با دو گام خودش را به میز ارشیا رساند. ارشیا قبل از نگاه کردن کار او به دو دانشجویی که مقابل میزش ایستاده بودند گفت:
اگه کاری ندارین بفرمادئین.
لیلا هیچ از این حرف خودشش نیامد و با اکراه همراه دوستش از اتاق ارشیا خارج شد. ترنج با چشمانی ریز شده با نگاهش تعقیب کرد و رو به ارشیا گفت:
این دختره زیادی دور و برت می پلکه جناب مهرابی هیچ خوشم نمی اد.
ارشیا نگاهی به در انداخت و با سرعت دست ترنج را گرفت و ب*و*سید. ترن با وحشت دستش را عقب کشید و نگاهی به در انداخت:
وای ارشیا چکار میکنی؟ دیونه اگه یکی ببینه که خیلی اوضاع بی ریخت میشه.
ارشیا با بدجنسی خنید و گفت:
خوب ببینه می گم زنمه.
ترنج خندید و سری تکان داد و گفت:
بیا کارمو ببین.
و پوسترش را از آرشیوش بیرون کشید و روی میز او گذاشت. ارشیا در حالی که هنوز دست او را در دست داشت به برسی کارش پرداخت و بعد از گرفتن چند ایراد کوچک کار هفته بعدش را هم یادآوری کرد.

romangram.com | @romangram_com