#برایم_از_عشق_بگو_پارت_210

استاد به همسرش اشاره کرد و او هم رفت و با یک قاب برگشت. استاد قاب را به دست ارشیا داد و گفت:
برگ سبزیست. ناقابله.
چشم های ترنج از خوشحالی گرد شده بود استاد یکی از کارهایش را به او هدیه کرده بود.
وای استاد شرمنده کردین.
استاد فقط لبخند زد:
خجالتم ترنج جان. اصلا چیز قابل داری نیست.
ارشیا هم به گرمی بابت هدیه تشکر کرد.
همسر استاداز انها خداحافظی کرد و داخل رفت. ولی استاد اینقدر ایستاد تا انها از کوچه خارج شدند. ترنج با ذوق به تابلو خیره شد و بلند خواند:
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند.
وای ارشیا می دونی کارای استاد چقدر قیمتشونه.
ارشیا به شوق او لبخند زد وگفت:
شب خوبی بود. فکر نمیکردم این استادت اینقدر ساده و خودمونی باشه.

romangram.com | @romangram_com