#برایم_از_عشق_بگو_پارت_207

سلام دختر خانم. دیر کریدن.
ارشیا خم شد و گفت:
نگفتی استادت اینقدر جوونه.
ترنج یک لحظه ایستاد. ارشیا سریع گفت:
به خدا منظوری نداشتم.
ترنج با شک نگاهش کرد. ارشیا دوباره تاکید کرد:
بابا ببخشید من فکر می کردم مسنه . بعد لبش را جوید و گفت:
من دیگه اصلا حرف نمی زنم.
همسر استاد پشت سرش نمایان شد. یک کوچک اسفند هم دستش بود. به روی ترنج لبخند زد و ترنج هم سلام کرد:
سلام. خانم مهران.
سلام عزیزم خوش اومدی.
استاد به ارشیا نزدیک شد و دستش را دراز کرد:
مهران هستم.

romangram.com | @romangram_com