#برایم_از_عشق_بگو_پارت_206

اومدیم بابا.
فکر کرده حالا ما خیلی مشتاقیم اصلا.
می دونم از صدات معلومه.
الهه خندید و گفت:
مرض زود بیاین دیگه.
اودیم بابا اومدیم. نزدیکیم.
با یک خداحافظی تماس را قطع کرد. و رو به ارشیا گفت:
حسابی شاکی بود. ارشیا هم لبخند زد و گفت:
پس خدا به من رحم کنه.
دسته گل را برداشت و زنگ را زد. ارشیا هم دزدگیر را زد و ماشین را دور زد و کنار او ایستاد. صدای استاد از آیفون امد:
بفرما ترنج خانم.
و بعد در با صدای تیکی باز شد. ارشیا نگاهش را توی حیاط چرخاند فضای سنتی و زیبایی بود. در سالن باز شد و استاد توی چهارچوب نمایان شد. استاد ترنج از آنچه ارشیا فکر می کرد جوان تر بود. ترنج با لبخند از همان دور سلام کرد:
سلام استاد.

romangram.com | @romangram_com