#برایم_از_عشق_بگو_پارت_177

نگاه ارشیا کمی جدی شد و گفت:
ترنج لطفا در این مورد با من شوخی نکن. دست خودم نیست. نمی تونم ازت بی خبر باشم.
ترنج فورا یاد ماجرای قهرشان افتاد و سکوت کرد. ارشیا دستش را گرفت و گفت:
به خدا فکر نکنی بهت اعتماد ندارم. ولی دلم م یخواد بدونم کجایی وقتی ازم دوری همش دلشوره دارم. حالا وقتی ندونم کجایی که اوضاعم به هم می ریزه.
ترنج توی سکوت داشت گوش می کرد. خوب باید به او حق می داد؟ یعنی ارشیا هم هرجا می خواست برود به او خبر می داد؟ این منطقی بود؟
دلش نمی خواست حرفی بزند و کدورتی ایجاد کند در واقع او قصدش این بود که ارشیا را هم همراهش ببرد پسا این حرف ها بیهوده بود. نگاهی به ارشیا انداخت و به رویش لبخند زد:
اینجا که می خوام برم تو هم باید بیای وگر نه منو هم راه نمی دن.
ارشیا با تعجب به ترنج نگاه کرد:
راهت نمیدن؟
نخیر.
مگه کجا می خوای بری؟
اون جلسات هفتگی که یادت هست گفتم می رفتم؟
ارشیا فقط سر تکان داد.

romangram.com | @romangram_com