#برایم_از_عشق_بگو_پارت_176

مهتاب را تا آزادی رساندند هر چه ترنج اصرار کرد نگذاشت او را به خوابگاه ببرند. کلی تشکر کرد و رفت. بعد از رفتن مهتاب ترنج رو به ارشیا کرد و گفت:
خوب آقا ارشیا حال و احوال؟
ارشیا خندید و گفت:
چه عجب. این یکی دو روزه حسابی فکرت مشغول این دوستت بود و منو پاک یادت رفته بود.
ترنج اخمی کرد و گفت:
من کی تو رو یادم رفت. تازه دیشبم که خونه ما بودی.
بله. ولی جناب عالی مدام از مهتاب و مشکلش حرف زدی.
ترن لب هایش را غنچه کرد و گفت:
حالا که اینجور شد همرام نمی برمت.
ارشیا با ابروهای بالا رفته به ترنج نگاه کرد و گفت:
کجا ان..شا..؟
ترنج خنده بدجنسی کرد و گفت:
تنبیه باشه برات که الکی به من تهمت نزنی.

romangram.com | @romangram_com