#برایم_از_عشق_بگو_پارت_154
چه هوله دختره بی جنبه.
دکمه سبز را زد و گفت:
جانم؟
سلام جناب اقبال هر چی صبر کردم تماس نگرفتین خودم زنگ زدم. بالاخره چی شد.
ماکان آرنج چپش را به پنجره تکیه داده و با همان دست فرمان را کنترل کرد و گفت:
باور کنین داشتم بچه ها رو راضی می کردم. کلی از دستم دلخور شدن.
بعد نیم نگاهی از آینه به عقب انداخت. مهتاب داشت بیرون راتماشا می کرد ولی ترنج دست به سینه خیره او شده بود. صدای شه*ر*زاد باعث شد نگاهش را از توی آینه بگیرد:
خوب پس منتظرتون باشیم؟
یک لحظه خواست بگوید نه و بعد توی دلش کلی به او بخندد ولی باز هم چیزی توی وجودش باعث شد که جواب دلخواه شه*ر*زاد را بدهد:
البته باعث افتخاره. خوشحال میشم پدر رو زیارت کنم.
ابروهای ترنج بالا رفته بود. حاضر بود قسم بخورد که طرف پشت خط دختر است این را از لفظ قلم حرف زدن ماکان فهمیده بود.
صدای ذوق زده شه*ر*زاد باعث شد ماکان ناخوداگاه لبخند بزند:
خیلی ممنون. پس من هشت میام دنبالتون.
romangram.com | @romangram_com