#برایم_از_عشق_بگو_پارت_145
نشناختید؟
ماکان در به یاد آوری چهره ها ضعیف بود در عوض صداها را از پشت تلفن هم خوب تشخیص می داد. ولی با این حال لحن مرددی به خودش گرفت و گفت:
متاسفم خیر.
صدای دختر کمی دلخور بود ولی می خواست نشان ندهد.
واقعا فکر نمی کردم اینقدر زود فراموش بشم.
ماکان لبخند پهن روی لبش را جمع کرد و درحالی که روی صندلی پشت بلند چرخدارش می نشست گفت:
جسارت نباشه بنده خیلی سرم شلوغه برای همین متاسفانه زود افراد و فراموش می کنم.
شه*ر*زاد از این جمله ماکان هیچ خوشش نیامد ولی کوتاه هم نیامد:
شه*ر*زاد هستم. معینی.
ماکان توی دلش ریسه رفته بود.داشت روی صندلی اش به طرفین تاب می خورد از این که شه*ر*زاد را سر کار گذاشته بود لذات می برد. چند لحظه صبر کرد که مثلا دارد فکر میکرد. بعد گفت:
شه*ر*زاد...معینی.چقدر این اسم برام آشناس. خدایا یادم نمی آد. دارم خیلی شرمنده میشم.
شه*ر*زاد کمی ناز به صدایش اضافه کرد و گفت:
برای فروشگاه صنایع چوب بهتون سفارش کار داده بودیم. همین هفته پیش بود.
romangram.com | @romangram_com