#برایم_از_عشق_بگو_پارت_138
بیمارستان؟ مسموم شدی؟
مهتاب پوفی کرد و گفت:
مامانم دوباره حالش بد شد.
نگاه ترنج رنگ غم گرفت دست گذاشت روی شانه مهتاب و گفت:
الان چطوره؟
مهتاب بغضش را خورد و گفت:
بد. باید زودتر عمل شه. هر لحظه ممکنه...
دوباره صورتش را به سمت میزش برگرداند و حرفش را خورد. ترنج مانده بود چه بگوید. همان موقع استاد وارد کلاس شد و حرفشان نیمه تمام ماند.
بعد از کلاس مهتاب قبل از اینکه ترنج برود از او پرسید:
ترنج من به بابام قول دادم درباره عمل مامانم پرس و جو کنم. می تونی کمک کنی بهم؟
چشمان مهتاب از خستگی باز نمی شد. ترنج دستش را گرفت و گفت:
معلومه که کمک می کنم. در ضمن به خدا اکه کاری داشته باشی و به من نگی ازت ناراحت می شم.
مهتاب لبخند خسته ای زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com