#برایم_از_عشق_بگو_پارت_113
آقای اقبال مهمون دارن.
ترنج در زد و وقتی صدای ماکان را شنید وارد اتاق شد. سرش را داخل برد و گفت:
سلام ارشیا هم هست.
ماکان لبخندی زد و گفت:
بیاید تو.
هر دو وارد شدند و به دختری که پشت به در رو به میز ماکان نشسته بود نگاه کردند. ترنج از همان نگاه اول متوجه شد طرف چه کسی هست. برای همین ناخودآگاه اخم هایش توی هم رفت. ماکان با دست به هر دو اشاره کرد:
ترنج جان جناب مهرابی بفرما.
ارشیا با این لحن ماکان ابرویی بالا انداخت و فهمید دختری که رو به روی ماکان نشسته توجهش را جلب کرده. می دانست ماکان در اینجور مواقع چه فیلمی بازی می کند. ولی ترنج بی خبر از هم جا در کنار ارشیا روی مبل دو نفره رو به پنجره نشستند.
ترنج نگاهش به دست هایش بود و شه*ر*زاد با چشمانی ریز شده مشغول برانداز کردن ترنج بود و دنبال رابطه این سه نفر با هم می گشت. ماکان سکوت را شکست و گفت:
خانم شه*ر*زاد از طرح شما راضی نبودن ترنج.
ترنج نگاه متعجبی به ماکان انداخت این لحن ماکان برایش ناآشنا بود. فکری کرد و این مدل حرف زدن او را به رسمی بودنش ربط داد. ترنج خودش را برای دفاع کردن از کارش اماده کرده بود:
شما مشکلی می بینی تو کار من؟
در واقع خانم شه*ر*زاد با طیف رنگ های به کار رفته در تابلو مشکل دارن.
romangram.com | @romangram_com