#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_298

به سمت زنی رفتم که کاملا شکسته شده بود و صورتش بیانگر سنش به هیچ وجه نبود سرمو تو آ*غ*و*ش گرفت و با محبت ب*و*سیدم:

-خوش اومدی عزیز عمه

متقابلا لبخندی زدم: مرسی عمه جون

-سلام ... دختر دایی

با لبخند جوابش رو دادم: سلام،....پسرعمه،چه عجب بالاخره افتخار دادین..کم سعادتی از ما بوده؟

تک خنده ای کرد و همونطور که سرش زیر بود گفت:

-اختیار دارین، درگیر کارهام بودم ، وقت ازاد نداشتم

سرش رو بالا اورد و با چشماش ارسام رو دنبال کردکه کنار من ایستاد ،موفق باشین کوتاهی گفتم چرخید و خواست بره که ارسام صداش زد، ایستاد

ارسام قدمی جلو رفت بعد از نگاه گذرایی فرنود رو تو آ*غ*و*شش کشید،متعجب مونده بود که هانیه شروع کرد به دست زدن بعد از اون صدای دست هایی بود که خونه رو با طنینش پر کرده بود،غزال و اراد ، ورجه وورجه کنان دور خونه میدویدند، دستهای فرنود بالا اومد و رو کمر ارسام نشست

-ازت ممنونم........رفیقم

زمزمه اش به حدی ارام بود که تنها باید نزدیکشون میبودی تا بشنوی ، اما حرف های ارسام برای من احتیاجی به شنیدن نداشت تنها با لب خونیش هم میتونستم حرفشو بشنوم..."رفیقم".... بی اندازه خوشحال بودم که باز هم رابطه کدر بینشون با این حرف روشن شد، عمه اسفند رو بالای سر این دو نفر میچرخوند و مدام قربون صدقشون میرفت

کنارم ایستاد قدش به زور تا سر زانوم میرسید دستاشو به معنای ب*غ*ل باز کرد ، لبخندم رو پررنگ تر کردم بلندش کردم و گونه اش رو ب*و*سیدم تو گوشش زمزمه کردم:

توی دنیای حد و مرز ،بدون مرز دوست دارم

بدون با افتخار یه عمر واست عمرمو میذارم

نگاهمو به سمت پنجره چرخوندم، به اسمونی که تو ظلمت شب گم بود،همه چیز تکمیل بود ،همه چیز امشب سر جای خودش قرار گرفته بود ولی تیکه ای گم شده نبودش رو به همه نشون میداد، جای خالیش به وضوح کنارم حس می شد ،جای خالی بهترین دوست و خواهری که هیچ وقت از یاد این خانواده پاک نمیشد!..

،چشاتو تا که میبینم چشام بی وقفه میخندن ،

خندید و خودشو بیشتر تو آ*غ*و*شم فشرد که با این کارش موهای ل*خ*تش به صورتم ضربه زد پلکامو بستم و آ*غ*و*شم رو به روی ارامشی که تو تمام زندگیم دنبالش بودم گشودم، ارامشی همراه با تمامی فزونی ها و کاستی ها ...با همه پستی ها و بلندی هایی که باز هم معنی خودش رو میون این کلمات گم نمیکرد و شاید تعهد رسمیش رو برای همیشگی بودن امضا کرد، چشمام تو چشمای بابا گره خورد که کنار خواهرش ایستاده بود، با لبخند ادامه حرفم رو تکمیل کردم تا پیشواز شم برای اولین قدم از معنای حقیقی این واژه دل نشینی که تو سراسر زندگیم گمش کرده بودم :نگاه کن چی ازم ساختی ،،، چقدر چشمات هنرمندن .

"به پایان رسید این دفتر حکایت هم چنان باقیست"




romangram.com | @romangram_com