#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_297
خندیدم: خوشم میاد زود مطلبو میگیری
-داشتیم؟؟
غزال از عقب بین دو صندلی قرار گرفت:بابایی، مگه تو ارسام نیستی؟
از ایینه جوابش رو داد:چرا بابا ...واسه چی؟
غزال:پس چرا میگی هویجم؟!
با این حرف شلیک خنده ام به هوا رفت
ارسام با کمی جدیت و در عین حال خنده رو به من گفت: تحویل بگیر،اینم از دخترت!
با خنده گفتم: دخترم باهوشه، به مامانش رفته!
غزال:یعنی بابایی خنگه مامان؟!
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ارسام هم از شدت خنده شونه هاش میلرزید: پدر سوخته برسیم خونه حسابتو میرسما، مادر و دخترمنو دست میندازین؟
مظلومانه لب بر چید و با چاپلوسی تمام مثل همیشه با ناز ارسام رو صدا زد:بابایـــی
- بابایی وکوفت، اونجوری نکن قیافتو
-اگه برام بستنی بخری به حرفت گوش میدم
کشیدمش جلو و محکم لپشو ب*و*سیدم: خودم برات بستنی میخرم نفسم
با ورودمون همه بلند شدند با همه روب*و*سی کردیم غزال برای رهایی از دست هانیه جیغ کشون پشت سر بابا پنهون شد که با اینکارش هممون خندیدیم
-هانیه خانم طرف گل دختر من نمیای ها
هانیه هم با حرص جواب داد:بابا ،منو به اون جوجه پنج ساله فروختی!؟ غزال زبونش رو دراورد و با بلبل زبونی تمام گفت: جوجه خودتی بزغاله!
ارسام با تحکم گفت: اِ...غزال بابا!؟
و غزال هم شرمگین سرشو تو گردن بابا فرو کرد که باز هم صدای خنده ی جمع بلند شد!
romangram.com | @romangram_com