#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_288

با اخم گفتم: تو کی هستی؟منو از کجا میشناسی؟

-عجله نکن عزیزم، یکی یکی ، اشنا میشیم !

-دارم میگم تو کی هستی؟واسه چی منو اوردی تو این خراب شده؟

اخمی کرد و به مرد کنارش گفت: برو بیارش رو به من ادامه داد:

-خیلی وقت بود منتظر این روز بودم ، زودتر از انتظارم قرار ملاقاتمون جور شد، پنج سال تموم منتظر همچین لحظه ای بودم، خیلی عالیه که بالاخره باهم اشنا شدیم درسته؟خنده ای کرد

اخمام لحظه به لحظه شدید تر می شد گلوم خشک شده بود با انزجار گفتم:

-خفه شو ...حالم ازت بهم میخوره

بلند بلند خندید: پس شناختی؟خیلی خوشبختم عزیزم دستش رو جلو اورد بعد با تمسخر عقب کشید و گفت اخ مثل اینکه دستات بستست.

در باز شد و اون مرد با پتویی وارد شد انگار چیزی داخل پتو پیچیده شده بود ...

-از اونجایی که من زیادی دل رحمم این اجازه رو داری که ببینیش و به مرد اشاره ای کرد و مقابل من قرار گرفت .ترسیده بودم خیلی زیاد ولی نمیخواستم نقطه ضعف دستشون بدم،میدونستم همینو میخواد! مرد خم شد و پتو رو باز کرد با کنار رفتن پتو به لرزش افتادم ، اشکام سرازیر شد سرش جیغ کشیدم: ک*ث*ا*ف*ت ،تو.....تو.....کار توی عوضی بود!....میکشمــــت... بلند شدم و به سمتش هجوم بردم که سریع اون مرد منو گرفت پوزخندی گوشه لباش جا خوش کرد:

-اروم باش عزیزم، فقط همین یه بار اجازه دیدنشو داری پس از این یه بار نهایت استفاده رو ببر. چشماشو باز کرد تو جاش نشست با دیدن فضای تاریک به گریه افتاد دلم ضعف رفت گریه میکرد، همیشه از تنهایی و تاریکی میترسید

گریه گفتم : اروم باش عزیزم، اروم غزالم...مامان اینجاست ..نترسی فدات شم ، مامان اینجاست

گریه اش بند اومد با ترس گفت: مامان تویی؟

-اره مامان ...بیا جلو..اینجام بیا عزیز مامان..اینجام بالاخره منو دید و خودشو تو ب*غ*لم پرتاب کرد دستام بسته بود و نمیتونستم ب*غ*لش کنم ، صدای هق هقم بلند شد : کجا بودی مامانم؟میدونی چی کشیدم؟ بوش کردم و بیشتر خودمو بهش چسبوندم

بغض الود گفت: مامان میترسم...

-نترس غزالم ، مامانی پیشته..چرا میترسی ... میریم بیرون مامانم ...نترس

-خب خب خب ...تموم شد؟ اومد جلو و غزالو ازم جدا کرد ...غزال خودشو بهم چسبونده بود و نمیذاشت رها بشه با گریه گفت» ولم کن ... نمیخوام برم...مامان...

دستام بسته بود و نمیتونستم کاری کنم با جیغ گفتم: ولش کن عوضی

یکباره به سمتم هجوم اورد و چونمو تو دستاش گرفت از خشم سرخ شده بود:


romangram.com | @romangram_com