#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_287
-هانــ...خانم نکوهش؟
سوالی نگاهش کردم دهنشو باز کرد تا حرف بزنه که صدای ارسام بلند شد:
-بله؟اره هستش..گوشی، رو به من گفت یلداست.
-الو؟ یلدا...
-هانا چی شده؟جون به لب شدم بیشعور..از اون موقع تا حالا دارم به شماره لامصبت زنگ میزنم چرا خاموشش کردی؟
-نالیدم: یلدا غزالم
-چی شده هانا؟تو رو خدا حرف بزن!
-غزالمو دزدیدن... اومدیم اگاهی
-چــــــی؟؟؟؟
***
سه روزه، سه روزه تمومه خوراکم شده اشک و گریه، غزالم هنوز پیدا نشده ، دارم دیوونه میشم حالم اصلا خوب نیست، هق هقم لحظه ای بند نمیاد، از سر درد دارم دیوونه میشم سه شب تمومه خواب به چشم ندارم ، سه شبه که نیست با صدای قشنگش بهم بگه مامان بیا باهام بازی کن! حال هانیه اصلا خوب نیست ! جشن یلدا بهم خورد ! همه چیز تو این سه روز صد و هشتاد درجه تغییر کرده حس میکنم فضای خونم برای زیادی خفقان اوره، با یه تصمیم ناگهانی از جام بلند میشم و میرم بیرون به صدای ارسام هم توجهی نمیکنم که اشفته میپرسه کجا داری میری دلم فقط هوای ازاد میخواد ، یه تنفس بی دغدغه
به سر پارک میرسم، اشکام ریزش پیدا میکنند غزالم روی همین سرسره ها بازی میکرد و الان نمیدونم کجاست، نمیدونم کجا میخوابه، نمیدونم غذا چی خورده، نمیدونم سردش میشه یانه،نمیدونم کسی هست شبا براش قصه بگه تا خوابش ببره یا نه! دستامو حایل صورتم کردم و کنار یکی از صندلی ها زمین خوردم از ته دلم گریه کردم ، خدایا غزالمو بهم برگردون، خدایا بدون غزالم دارم عذاب میکشم نمیتـــــونم خـــدا ! منو اینجوری امتحان نکن!نمیتــونم.... زیر نور چراغ کنار پرت ترین صندلی جایی که هیچ دیدی نداشت زانو زدم، تو این شهر بزرگ از کجا پیداش کنم ؟ کجا رو بگردم؟ از کی بپرسم؟خدایـــا مواظبش باش ...
خیلی وقت گذشته بود که از جا بلند شدم تمام سر و وضعم خاکی بود ، نزدیک خونه تلو تلو میخوردم و پاهامو روی زمین میکشیدم نمیتونستم خودمو حفظ کنم و درست راه برم ، افرادی که از کنارم رد میشدند با دلسوزی و بعضی ها هم با تعجب بهم نگاه میکردند ، برام مهم نبود ! کوچه خلوت بود و تاریک و فقط صدای هق هق من تو اون فضای مسکوت انعکاس پیدا میکرد دستمو بالا بردم تا زنگ رو بفشارم که باز هم صداش تو گوشم پخش شد:
"مامان بعدش میری بلام بستنی بخری؟
-به شرطی که به حرفم گوش کنی
با ذوق خندید و بالا پایین میپرید : گوش میکنم"
دستم سر خورد ، پیشونیمو به سنگ سرد کنار در چسبوندم ،نمیتونستم خنده هاش رو تحمل نکنم بازیگوشی هاشو فراموش کنم، صدای قدمهای فردی به گوش میرسید سرمو جدا کردم دست بلند کردم و زنگ رو فشردم نفس عمیقی کشیدم که همون لحظه توسط کسی محکم گرفته شدم، جا خوردم و و تقلا کردم تا از دستش جدا شم خواستم جیغ بکشم که همون لحظه دستمالی مرطوب روی بینی و دهانم گرفته شد ، بوی تند و تیزی تو سرم پخش و بعد از اون دستام سست شده کنار تنم افتاد ،دیگه توانی برای مقاومت نداشتم،،، دنیای مقابلم تیره و تار شد!
با احساس سرما پلکامو باز کردم ، همه چیز سیاه بود ، کم کم چشمم به تاریکی عادت کرد اطرافم رو یه دور از نظر گذروندم ، یه اتاقک کوچیک با یه تخت فلزی ودریچه کوچیکی که اطرافش رو با میله های بزرگ اهنی پوشونده بودن تازه متوجه موقعیت خودم شدم دستام با طناب محکمی بسته شده بود داد زدم : کمــــک ...یکی کمکم کنـــه ! اهــــای کسی اینجــا نیست؟؟ در باز شد و دو تا سایه وارد شدن یکی کوتاه از دیگری بود جلو تر که اومدند متوجه شدم سایه کوتاه تر یه زنه ، با ترس کمی تو جام جابه جا شدم
-به به ...هانا خانم، مشتاق دیدار...
romangram.com | @romangram_com