#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_274
دور تا دورش پر از چسب بود چسبهاش رو کندم که صدای پلاستیکی از داخلش بلند شد پلاستیک داخل رو دراوردم بعدش هم دستهام رو چند بار بهم زدم تا خاک های روی دستم از بین بره،
یه پلاستیک مشکی! نمیدونستم چه چیزی توی پلاستیک بود ولی یه حس عجیبی داشتم یه جور کنجکاوی خاص، چی می دیدم؟
یه عالمه عکس که حتی من توی طول عمرم یکبار هم اونا رو ندیده بودم نمیدونستم اینا چی هستن! چند تا هم کاغذ کاهی زرد شده لا به لاشون بود یکی از کاغذ ها رو باز کردم عکس از یه نقاشی بود درخت و کوه و خونه! پشت کاغذ نوشته شده بود :
«1341 خونه باغ بی بی»
متعجب عکس هارو تو دستم گرفتم و تند تند ورقشون زدم یه دختر بچه یه پسر بچه که همیشه کنار هم و دست در گردن هم انداخته بودن،عکس بعدی کنار ساحل مشغول شن بازی بودن ، بعدی داشتن تو گوش هم حرف میزدن ، بعدی یه خانم قد بلند و نسبتا زیبا که چهره اشنایی داشت بینشون قرار گرفته بود و اون دو تا بچه هم لپش رو می ب*و*سیدن ؛ عکس بعدی رو که دیدم ناباور به عکسای بعداز اون خیره شدم ،اون پسر بچه تپل تو عکسها ، بابام بود! اون پسر بچه، بابا منصور من بود!
اینا چی بودن که من تا حالا متوجه شون نشده بودم؟ اون دختر بچه کی بود؟! تنها چهره اشنای توی عکس ،چهره همون خانم قد بلند بود که میدونستم مامان ناهیده، مادر بزرگم! عکس بعدی رو ورق زدم که بابا بزرگ تر شده بود اون دختر هم موهای بلندش رو دور صورتش باز گذاشته و پراکنده شده بود ،دست همو گرفته بودن و میخندیدن.
تو عکس بعد خبری از اون پسر بچه و دختر بچه نبود ، یه پسر بزرگ و قد بلند گوشه ای ایستاده بود ودختر هم لباس سفید عروس پوشیده بود،اون پسر اخم کرده بود و ناراحتیش به وضوح مشخص بود. گیج گیج شده بودم و تنها به عکسهای سیاه و سفید تو دستهام نگاه میکردم با عجله یکی از کاغذ ها رو باز کردم که به سختی می شد اونا رو خوند
"خوشبخت بودم خوشبخت تر شدم، وقتی خبر بارداری زیبا رو شنیدم تو پوست خودم نمیگنجیدم وقتی بچه ها به دنیا اومدن دو قلو بودن یه دختر ناز و خوشگل درست مثل زیبای من و یه پسر کاکل زری و با نمک. زیبا برای به دنیا اوردن بچه ها خیلی اذیت شد، میگفتن یا باید زیبا رو نجات بدیم یا بچه ها رو ، درسته که بچه هامون ثمره عشق ما بودن ولی سلامتی زیبا برام از هر چیزی تو دنیا با ارزش تر بود ، خدارو شکر خبر اوردن که هم مادر و هم بچه ها سالمن. رفتم تا بچه هامو ببینم زیبای من غرق خواب بود و دو تا نوزادی سرخ و چشم بسته گوشه ای خوابیده بودن ، دخترمو اروم ب*غ*ل کردم و ب*و*سیدمش هم چنین پسرمو! زیبا بیدار شد با دیدن بچه ها اولین سوالی که پرسید گفت سالمن؟ در جوابش با لبخند گفتم سالم سالمن! گفتم اسم پسرمو من انتخاب میکنم تو هم اسم دخترمونو زیبا وقتی دخترشو ب*غ*ل کرد سرشو ب*و*سید و با لبخند گفت : اسمشو میذارم نرگس پسرمو ب*غ*ل گرفتم گفتم اسم گل پسرمو میذارم منصور!"
با دیدن اسمها برق از سرم پرید منصور؟؟؟!!! ..نرگس؟؟؟!! منصور پدر من؟؟! نرگس؟؟؟ خواهر منصور؟؟؟خواهر بابای من؟؟؟! یعنی عمه من؟؟؟!!! خدایا اینجا چه خبره؟من که عمه ندارم!؟
با سرعت کاغذ بعدی رو باز کردم:
"نوزادا ده روزشون شده بود که زیبا بدجور مریض شد تب و لرز شدید گرفته بود و نمیتونست مراقب بچه ها باشه روز به روز وضعش بد تر می شد دکتر ها هم تشخیص درستی نمیدادن میگفتن سرما خوردگی سادست هر روز بیشتر از روز قبل نگرانش می شدم تا اینکه یه شب به من گفت:
-احمد اگه برای من اتفاقی افتاد مراقب بچه هامون باش ،نذار کمبود مادر رو تو زندگیشون حس کنن اون شب به زیبا گفتم تو همیشه مراقبشون هستی منم کنارتم ولی نمیدونستم اون شب زیبای من داشت وصیت میکرد. زیبا شب خوابید و صبح دیگه بلند نشد ؛ اجل حتی بهش فرصت نداد بزرگ شدن بچه هاشو ببینه! خاکسپاری زیبا انقدر با سرعت انجام شد که انگار از دنیا سیر بوده! تا دو ماه نمیتونستم طرف بچه هام برم زندگی من بدون زیبا معنی نداشت وقتی اون نبود بچه ها رو میخواستم چکار؟! فامیل خیلی تو گوشم میخوندن برو زن بگیر بچه هات کوچیکن یکی باید تر و خشکشون کنه باید یه مادر بالای سرشون باشه تنهایی نمیتونی از پس دو تا بچه بر بیای.این حرفا هرروز تکرار می شد و قلب من با اینکه بخوام زیبا رو از یاد ببرم و یکی رو جایگزینش کنم فشرده تر!
اون روزا دختر خالم ازدواج کرده بود ولی شوهرش تو اتیش سوزی میمیره و اون میمونه با یه بچه ی کوچیک!حدود دو ماه بعد پسر ناهید شدیدا مریض میشه و چون دکترا نمیتونستن تجاتش بدن و بنیه اش ضعیف بوده میمیره.فامیلا همه میگفتن برو با دختر خالت ازدواج کن اون هم بچشو از دست داده،میتونه مادر خوبی برای بچه هات باشه و هم زن خوبی برای تو..! هر چقدر بچه ها بزرگ تر می شدن مراقبتشون سخت تر می شد یه روز که فکر کردم دیدم نمیتونم بدون زیبا تا ابد ادامه بدم ، رفتم ناهید و از خالم خواستگاری کردم که جواب همه مثبت بود..یه عروسی ساده تو باغ مادرم گرفتیم و رفتیم سر زندگیمون.ناهید عاشق منصور و نرگسم بود. با دل و جون بزرگشون میکرد و از هیچی براشون دریغ نمیکرد، وابستگی دو طرفه ناهید رو به بچه ها و بچه ها به ناهید رو می دیدم و روز به روز بیشتر عاشق ناهید می شدم.
ناهید از هر دقیقه باهم بودن بچه ها عکس میگرفت و اتاقشون رو پر از عکسای مختلف کرده بود.ناهید به مادر من میگفت بی بی، بچه ها رو هر اخر هفته میبرد باغ بی بی! همه چیز به خوبی پیش میرفت تا اینکه بچه ها بزرگ شدن و مشکلات ما بیشتر."
کاغذ رو گوشه ای انداختم و مشغول گشتن کاغذ بعدی بودم ولی نبود...دیگه کاغذی نبود! از کنجکاوی برای ادامه ماجرا کارتن رو سرازیر کردم و همه وسایل رو پایین ریختم که با این کار کاغذ بزرگی از لابه لای کارتن پیدا کردم با هیجان بازش کردم، جرعه ای از چا ییم نوشیدم و به خوندن ادامه دادم :
"سال 53 بود و بچه ها وارد 16 سالگی شده بودن روز تولدشون احساس میکردم نرگسم تو خودشه ،گرفته بود دلگیر بود ، مدتی می شد که نرگس رو تو خونه با این حال میدیدم..رفتم پیشش و ازش پرسیدم جواب درستی بهم نداد و دلتنگی برای دوستاش رو بهانه کرد ناهیدو فرستادم تا ازش بپرسه ماجرا چیه. یکی دو ساعت بعد ناهید بیرون اومد و منو گوشه ای برد بهم گفت : احمد، نرگس عاشق علی شده.
وقتی این حرف رو شنیدم خشک شدم.علی..پسری که تو کل محل همه ازش بد میگفتن و کسی نمیذاشت دخترش رو در مواقعی که علی بیرونه بفرسته تو کوچه! همون پسری که با نام بی ابرو کردن دخترا تو محل معروف شده بود دختر من دل بستش شده بود؟! خیلی عصبانی شدم داد زدم:غلط کرده دختره چشم سفید ،بیاد بیرون تا حالیش کنم عاشقی یعنی چی! ناهید با ترس دست منو گرفت و گفت: احمد اینا رو بهت نگفتم که دخترمو بترسونی مگه دست خودش بوده؟
بلند گفتم: غلط کرده که دست خودش نبوده ادم قحط بوده عاشق اون خاک بر سر شده؟؟! بر خلاف انتظارم نرگس از اتاقش بیرون اومد و با جسارت تمام گفت:
-من علی و دوست دارم میخوام زنش بشم .کنترلم رو از دست دادم و یکی محکم تو دهنش کوبیدم که لبش پاره شد! ناهید با جیغ سعی داشت منو از نرگس جدا کنه. نرگس با گریه و هق هق گفت: همه درباره علی مزخرف میگن کسی نمیدونه اون چیکارست.شماها عادت دارین به چرت و پرتای مردم گوش بدین من دو ستش دارم میخوامش! خواستم به سمتش یورش ببرم به ناهید با جیغ گفت: احمد دستت به نرگس بخوره خودمو میکشم وقتی ناهید و دیدم که محکم این حرفو میزد از نرگس جدا شدم با داد گفتم: بخاطر کی میخوای خودتو بکشی؟؟؟ بخاطر این دختره خیره سر احمق؟؟؟؟ ناهید نرگسو برد تو اتاقشو درم روش قفل کرد. اومد رو به من گفت:
romangram.com | @romangram_com