#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_273
اهانی گفتم و لباسام رو دراوردم
-چه خبر؟
-خبری نیست تو چه خبر؟درسات چطوره؟
-خوبه آزمونای کنکورم رو هم ثبت نام کردم
-افرین حسابی بخون، قاب عکسای مختلف رو که با سلیقه تمام روی دیوار خودنمایی میکردند منو یاد عکس های کودکیم انداخت پرسیدم:هانیه اون البوم بزرگه بود فقط عکسای بچگی من داخلش بود؟نمیدونی کجاست؟
-دقیق نمیدونم کجاست هرچی که هست دست مامانه ،ولی فکر کنم لا به لای خرت و پرتای انباریه
-انباری؟
-تو کمدها که نیست کشو هم که البوم به اون بزرگی جا نمیشه میمونه انباری دیگه ،منم خیلی وقته ندیدمش
سری تکون دادم: الان کار داری؟
-فردا فیزیک امتحان دارم
-باشه پس تو برو درساتو بخون خودم میرم سراغش
باشه ای گفت منم یه تیکه کیک همراه با چایی برای خودم ریختم و به سمت انباری رفتم
-هانیه قبل اینکه مامان بیاد بهم خبر بده ... در انباری رو بستم و از اولین کارتن شروع کردم که دفتر های نقاشی و املا کلاس اولم رو پیدا کردم با دیدن دست خطم لبخندی روی لبام نشست به این فکر کردم که چقدر زمان زود گذشت و حالا طی چند سال اینده دختر خودم باید این مراحل رو طی کنه
کارتن اول رو کنار گذاشتم و سراغ بعدی رفتم که فقط توشون لوازم بی مصرف پیدا می شد اون رو هم گوشه ای گذاشتم وبعدی رو باز کردم پر از خاک بود و تنها چیزی که پیدا نمیشد البوم من بود تکه ای از کیکم رو خوردم ، از لا به لای وسایل رد شدم و گوشه ای نشستم پر از جعبه ها ی رنگا وارنگ قدیمی بود که حتی نمیدونستم به چه دردی میخورن! در عرض نیم ساعت کل انباری رو بهم ریختم به اندازه ای که نمیدونستم باید از کجا رد بشم! گیج و هنگ کرده به سرتاسر اتاق بزرگی که پر از کارتن بود نگاه میکردم! یه جعبه نسبتا بزرگی رو پیدا کردم در اون جعبه رو باز کردم که البومم پیدا شد با خوشحالی برگه هاشو ورق میزدم تو بچگی هام غرق شده بودم دستمو رو دلم گذاشتم:
-مامانی دیدی چه زود بزرگ شدم؟دیدی چه قدر دوران بچگیم زود گذشت؟ تو هم یه روزی بزرگ میشی ،خانوم میشی ، مثل من مامان میشی ... یکی از دوست داشتنی ترین عکسام رو از لای برگه البوم بیرون کشیدم:
-اینو میبینی؟ اینجا مامانت 5سالش بود ، فرد کنارم رو که دیدم بغضم گرفت ادامه دادم:
-اونم بابا بزرگته مامانی ، اگه بدونی چقدر منو دوست داشت کافی بود اراده میکردم دنیا رو برام میخرید! با سر انگشتم چهره بابامو نوازش کردم :
-شرمندتم بابایی ،دختر خوبی برات نبودم همیشه گله کردم ، همیشه ناراحتت می کردم ، منو ببخش بابا ، جبران میکنم !
گونه هامو پاک کردم البوم رو برداشتم و خواستم کارتن رو ببندم که نگاهم به جعبه کوچکی پاکت مانند برخورد کرد. کنجکاوانه پاکت رو بیرون کشیدم عجیب بود تا حالا هیچ وقت این پاکت رو یه بارم ندیده بودم! با اینکه داخل کارتن بود ولی پر از خاک بود مشخص بود چند ساله کسی بهش دست هم نزده!
romangram.com | @romangram_com