#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_259
-هانا تو... حرفش رو قطع کردم:
-بله اقای مهندس خنگ!...نی نی خودمه که به تو هم نمیدمش چون فندق مامانشه..خواستم درو ببندم که با دو دوید و محکم ب*غ*لم کرد..:الهی قربون تو و اون فندقم بشم عزیز دلم..
-ای له شدم..بعدم فندق تو نه و فندق من...خنگ بی خاصیت..ولم کن ابلمبوم کردی.
ارسام-وایسا ببینم مدرک مهندسی منو میبری زیر رادیکال؟به من میگی خنگ الان نشونت میدم ...
باهربار خنده ام میخندید و قربون صدقه من و به ای که همیشه ارزوش رو داشت میرفت. وقتی خبر پدر شدنش رو شنید بی اندازه خوشحال شد...برای باز هزارم خدارو شکر کردم که یه هچین نعمتی رو نصیبم کرده...چه نعمتی بزرگ تر از مادر شدن؟
مدتی بود که حالم زیاد خوب نبود حالت تهوع های صبح اذیتم میکرد. تازه وارد سه ماهگی شده بودم و این حالت به اوج خودش رسیده بود کم کم به پشت سر گذاشتن یکماه از عید هم نزدیک میشدیم هانیه امسال کنکور داشت و سخت مشغول تلاش برای قبولی یه دانشگاه خوب با رشته عالی بود
،وقتی خبر حاملگیم به مامان اینا رسید هیچ کدوم تو پوست خودشون نمیگنجیدن اجازه نمیدادن حتی ذره ای کار کنم که حقیقتا هم نمیتونستم اشپزی کنم و کارای خونه رو انجام بدم برای همین یا خونه مامان بودم یا خونه مامان ارسامر، خوشحال تر از همه هانیه بود که داشت خاله می شد.امکان نداشت وقتی با دوستاش بیرون میره واسه بچه ام چیزی نگیره وسایلی که حتی خودم هم با دیدنشون دلم ضعف میرفت انگار هنوز باورم نشده بود دارم مامان میشم.
وقتی یلدا رو دیدم،کلی سر به سرش گذاشتم و وقتی بهش خبر دادم اولش باورش نشد و فکر کرد دارم دستش میندازم بعد که فهمید شوخی در کار نیست کلی غر زد که نامردی و ادم بی معرفت تر از تو پیدا نمیشه باید اخرین نفر خبردار بشم! و بعد ان چنان ذوقی کرد که یه لحظه شک کردم من باردارم یا اون...اینم بگم که هر دفعه سر اسم بچم دعوا بود..هانیه مثل من بهش میگفت فندق و یلدا میگفت نخود! ارسام بیشتر از همیشه مراقبم بود و کافی بود تا دست به وسیله ای هرچند کم وزن میزدم تا کلی دعوام کنه!
صبح جمعه بود و طبق معمول با احساس تهوع از خواب بیدار شدم تو خواب به هر چیزی که اطرافم بود حساس می شدم و به کل منقلب میشدم نگاهی به ساعت انداختم شیش صبح بود.پتو کاملا دور ارسام پیچیده شده بود.از جام بلند شدم و رفتم ابی به صورتم بزنم تا حالم بهتر بشه.وقتی از دستشویی بیرون اومدم بالشتم رو برداشتم و وسط پذیرایی گذاشتم و همونجا دراز کشیدم کم کم داشت چشمام گرم میشد که با صدای ویبره گوشی ارسام که روی میز بود چشمام باز شد گوشی روی میز میلرزید برش داشتم با دیدن اسمی که روی صفحه سیو شده بود، ثابت تو جام نشستم...
ال؟ال انگلیسی؟یعنی چی؟دست از فکر کردن برداشتم و خواستم جواب بدم که قطع شد! کنجکاو شده بودم از طرفی هم این اسم رمزی سیو شده اونم این موقع صبح، زیاد برام خوشایند نبود..نمیفهمیدم..یه لحظه از تصور اینکه ممکنه اسم یه زن باشه تنم لرزید..لیلا؟لعیا؟لیلی؟گوشی رو زمین انداختم و سرم رو گرفتم نه نه این امکان نداره.شوهر من همچین ادمی نیست.ارسام اونقدرا هم پست نیست.گذشته از همه اینها اون داره پدر میشه نمیتونه به زندگیش و بچه اش خ*ی*ا*ن*ت کنه.نمیدونم این فکرا چی بود و از کجا به سرم زده بود مسلما هر کس دیگه ای هم جای من بود همین فکرا به ذهنش خطور میکرد یه کلمه انگلیسی بدون هیچ نشونه ای!
هر چی که بود واسه یه زن تو شرایط من اصلا خوب نبود...فکر هایی که به سرم میرسید لحظه ای راحتم نمیذاشت خواستم به همون شماره زنگ بزنم و خودمو از شر فکرای بی اساس راحت کنم ولی خیلی سریع پشیمون شدم ..با این قضیه باید منطقی برخورد میکردم نمیتونستم هر فکری رو عملی کنم
فــرنــود
-ببینم چکار میکنی؛ دو تا ضربه به سر شونه ام زد و گفت:من کارم رو بلدم داداش.مثل تو که امپرسنج حرارتی نیستم! دست به سینه گفتم:خواهیم دید! داشت به سمت اتاق بازجویی میرفت که صداش زدم:ارش
برگشت، گفتم:خدا صبرت بده برادر.. خندید ..پشت مانیتور نشستم ،ارش وارد اتاق شد که خورشید با ترس بلند شد،گوشی هارو روی گوشم گذاشتم و صدای حرف هاشون رو زیاد کردم
ارش-سرگرد قاسمی هستم.اگه اشتباه نکنم خورشید کمالی ملقب به صباکاشانی...درسته؟
خورشید-اون سرگرد دیروزی که گفت قراره پروندم رو بفرستین دادگاه..چی شد پشیمون شدین؟
چنان دادی زد که پرده گوشام پاره شد اولین کاری که کردم صدارو کم کردم
-اینجا تو به ما جواب میدی نه ما به تو..سابقه ات اونقدری خراب هست که جایی واسه نجات خودت از این منجلابی که توش گیر کردی نذاشته باشی پس به نفعته با ما همکاری کنی هرچند که اگه عاقل باشی همین کارو میکنی
خورشید-من هرچی میدونستم رو دیروز گفتم علاقه ای هم به تکرار حرفام ندارم
romangram.com | @romangram_com