#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_258
جلو اومد:نه پس من!به پاکت اشاره ای کرد : اون چیه؟
-اون؟هیچی...
به سمتم اومد پاکت رو پشتم پنهون کردم:
-هانا اذیت نکن اون چیه؟
-فضولی تو؟و شروع کردم دویدن اونم به دنبالم دوید تا اینکه وسط پذیرایی گیرم انداخت و با دستاش قفلم کرد:
-اون کاغذه چیه؟بدو بگو وگرنه بد میبینی
-باشه..باشه..ولم کن الان میگم. ازادم کرد که پاکت رو جلوی چشماش گرفتم..از دستم کشیدش و شروع کرد به خوندن ولی مشخص بود هیچی نفهمیده با قیافه خنده داری گفت:خب؟این چی بود حالا؟
با عصبانیت ساختگی از دستش کشیدم: واقعا که...نفهمیدی؟
گیج گفت:نه والا!
داشت خندم میگرفت..ادامه دادم:
-اخه بچه من چه گ*ن*ا*هی کرده که باید گیر بابای گیجی مثل تو بیوفته هان؟ تو چند تا جمله رو نمیتونی تشخیص بدی چین؟ مثلا مهندسی؟
ارسام-هانا زده به سرت نصفه شبی؟بچه کجا بود!من میگم این پاکته چیه چه ربطی به مهندس بودن من داره اخه؟!
با حرص که بازهم ساختگی بود گفتم:واقعا که..ازت نا امید شدم.. به سمت اتاق خواب راه افتادم که بعد از چند ثانیه دنبالم راه افتاد:هانــا..وایسا بینم..اون کاغذرو بده من و سریع پاکت رو از دستم کشید.
دوباره شروع کرد نوشته های داخل کاغذ رو مرور کردن با شک سرشو بالا گرفت:
-هانا...این ...قضیه این چیه؟جون من اذیت نکن!
دست به سینه:نچ نچ ای کیوت دو رقمی هم نیست مهندس..دستم رو روی شکمم گذاشتم و در حالیکه زیر چشمی نگاهش میکردم با بچه م شروع کردم حرف زدن و به سمت اتاق حرکت کردم:
مبینی عزیزم؟باباته دیگه! چیکارش کنم خنگه! دست خودشم نیستا مثلا خیر سرش مهندسه!تو یه وقت به بابات نری ها..بشو مثل مامانت...ببین چه مامان گلی داری آی فدات بشم فندقم! به اتاق رسیدم برگشتم که درو ببندم نگاهم به چهره مات و مبهوت و دهن باز ارسام که وسط سالن ایستاده بود افتاد..دیگه نتونستم خودمو نگهدارم و بلند خندیدم!
-اون...تو...این کاغذه..ببینم...تو..نکنه تو؟
سوالی پرسیدم:من چی؟حالا چرا هنگ کردی مهندس؟
romangram.com | @romangram_com