#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_255
-جانم؟
-پس کی میای؟
بلند خندید:منتظر کادوتی؟
چینی به ابروم دادم :نخیرم..پوسیدم بابا تو خونه حوصلم سر رفت
با شیطنت گفت:پس چطور روزای دیگه حوصلت سر نمیرفت؟قبل از اینکه حرفی بزنم با محبت گفت: امروز یکم دیر تر میام نزدیکای 5 دیگه خونه ام خوبه؟
- پوف ،باشه ...
-نترس خانمی کادوتم سر جاشه.. معترض گفتم: اِ لوس بی مزه حالا کی منتظر کادو!..کمی حرف زدیم و نهایتا با خنده خداحافظی کردم
بهتر از این نمیشد..یکم خودمو سرگرم کردم تا نهایتا ساعت4 شد... به سمت ازمایشگاه پرواز کردم.
-خانم نکوهش!
قلبم تو دهنم میزد ..دستامم خفیف میلرزید
-بله..من هستم!
پاکت ازمایش رو باز کرد و بعد از خوندن اون کاغذ رو به من لبخند زد ...اخه الان موقع لبخند زدنه..جونم داره بالا میاد!
-تبریک میگم
تبریک؟؟واسه چی تبریک؟!
با لبخند ادامه داد: مبارک باشه خانم نکوهش، شما باردارین ..... متعجب به دهن زنی که این حرفو زد خیره شدم!باردارم؟؟من؟؟!
-مطمئنین؟؟
-بله صد درصد..نمیتونم بگم اون لحظه چه احساسی داشتم..انگار همه حس های دنیا به سمتم هجوم اورده بود و منو خنثی کرده بود
پشت فرمون نشستم و پاکت رو باز کردم و یه دور دیگه خودم خوندمش.. حروف لاتینی که روی هم رفته کلمه پوزیتیو رو تشکیل داده بودن مقابل چشمام به ر*ق*ص درومده بودند .. این یعنی من باردارم؟.. پس دلیل سرگیجه هام برای این بوده؟باورم نمیشد دلیل تفییرات بدنیم فقط و فقط مربوط به بارداریم بوده..چطور متوجه نشده بودم؟یعنی من دارم مادر میشم؟ دستم رو روی شکمم که کاملا تخت بود کشیدم ..لبخندی زدم اشک تو چشمام حلقه بست، بهترین حسی که تو این مدت عمرم میتونسته داشته باشم این بود که داشتم مادر می شدم اونم درست روز تولدم.
وقتی رسیدم خونه با حس بی نظیری از شوق زندگی ، بهترین لباسام رو پوشیدم و قشنگترین ارایش رو کردم یکی از خوشبو ترین عطرهامو به نبض گردنم و مچ دستام هم زدم ساعت نزدیک 5 عصر بود بی صبرانه منتظر رسیدن ارسام بودم..نمیدونستم چجوری باید این خبر رو بهش بدم. بلند شدن زنگ خونه نشون از رسیدنش میداد با ذوق در رو باز کردم و جلوی در به استقبالش ایستادم. بالاخره اومد داخل.با دیدن من چشماش برق زد درو بست و محکم ب*غ*لم کرد سرشو داخل موهام فر کرده بود و عطرمو نفس میکشید..منو از خودش جدا کرد:
romangram.com | @romangram_com