#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_244
-دعوا نه،بحث.
-حالا هر چی ،اجی ناراحت نباش بعدا به این روزا غبطه هم میخورین. با وجود اینکه از اول صبح حالم گرفته شده بود از ته دلم خندیدم و اون ادامه داد: میگن دعوا نمک زندگیه. از شدت خنده روی صندلی نشستم در حالیکه اشک چشمامو با نوک انگشتم پاک میکردم گفتم: نه بابا تو از این حرفا هم بلدبودی فیلسوف کوچولو؟
دلخور گفت:مسخره نکن هانا.جدی میگم.یه دعوایی بود دیگه تو واسه چی زرتی قهر کردی اومدی اینجا؟
سعی کردم کمی جدی باشم: اولا دعوا نه بحث دوما من از این عادتای مسخره قهر و این حرفا ندارم،اومدم اینجا تا یه چند ساعتی فکرمو مشغول کنم سوما مگه جای تو رو تنگ کردم؟
-چرا چرت میگی من کی گفتم جای منو تنگ کردی؟من گفتم بهتر بود جای اینکه از خونه میزدی بیرون میموندی و مشکلتون رو حل میکردین
این بار کاملا جدی شدم: هانیه جان تو مسائلی که میدونی به تو ارتباطی نداره لطفا دخالت نکن.من خودم بهتر از تو میدونم چی کار کنم و چی کار نکنم
- من که به خودم اجازه دخالت تو زندگی تو رو نمیدم چرا امروز حرفامو جور دیگه ای برداشت میکنی؟
-چون منظورت همینِ حالا با کنایه یابی کنایه.خوب میدونی از نصیحت خوشم نمیاد این بحث و همینجا تمومش کن
سکوت بدی به وجود اومده بود. در زود پز رو بستم و مشغول پاک کردن برنج شدم.چهره اش دلخور و گرفته بود. میدونست از نصیحت بدم میاد و م*س*تقیم این کار رو انجام داده بود دلم میخواست با برخورد جدیم جایگاهش رو یاد اوری کنم چون امروز کمی زیاده روی کرده بود وگرنه به هیچ وجه قصد رنجوندن خواهرم رو نداشتم صندلی رو کشید و کنارم نشست:
- اجی ،از دستم ناراحتی؟
-بگم اره؟
-هرچی تو دلته بگو..
-هستم
-هانا به خدا منظوری نداشتم اصلا بیخیال باشه؟..به من چه تو میخوای چی کار کنی..هوم؟
دست از پاک کردن برنج کشیدم: خودت میدونی من اصلا اهل سرزنش و این حرفا نیستم ولی اینکه همیشه کجا هستی و طرف صحبتت کی هست رو یادت باشه هیچ وقت احساس بزرگی نکن چون هرچقدر بخوای خودتو بزرگتر نشون بدی نفستو کوچیک کردی چرا؟چون حرفایی که میزنی ممکنه خام و نسنجیده باشه و خودت فکر کنی خیلی حرف بزرگی زدی و این باعث رنجش مخاطبت بشه،همیشه خودت باش نه بزرگتر نه کوچیکتر.حتی تو حرف زدن .. ازت ناراحت نیستم فقط میخواستم اشتباهتو بهت بفهمونم که متوجه شدی.
پرید و لپم رو ب*و*سید: فدای اجی خودم بشم..چشم دیگه ادای ادم بزرگا رو در نمیارم خوبه؟
خندیدم:حالا شدی همون هانیه شیطون خودم.تعریف کن ببینم چه خبرا
اه پر سوزی کشید
چی بگم که از اون روزی که شوهر شما اجیمو از خونه برده یه روز خوش ندارم..تا حاضر میشم بیام خونت مامان میپره جلوم میگه کجا؟تا میگم خونه هانا درو شیش قفله میکنه و نمیذاره تا سر بقالی برم.
romangram.com | @romangram_com