#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_243

-انقدر هول شدن که خودشونم نفهمیدن چه جوری حاضر شدن منم که تازه یه ساعته بلند شدم. خب خودت خوبی؟ چرا باز اینجوری شدی؟

-بد نیستم.چجوری؟

-دختر حداقل یه ته ارایشی میکردی ریز ریز خندید.

-مگه من مثل تو ام هزار جور لوازم ارایش بمالم به صورتم

با حالتی متفکر گفت:ارایش نشونه تمیزیه. خندم گرفت با بالش یکی زدم تو سرش و خودمم پا به پاش خندیدم.

-هانا؟

-همش بزن نسوزه..هوم؟

در حالیکه پیاز داغ هارو هم میزد گفت: مطمئنی خوبی؟ سیب زمینی ها رو تو ماهیتابه ریختم:

-چرا باید بد باشم؟

-سعی نکن منو گول بزنی

از هرکس خودمو قایم میکردم نسبت به هانیه نمیتونستم این کار رو کنم.:

-من کسی رو گول نزدم

-پس بگو چی شده نگو هیچی که باور نمیکنم..دعواتون شده؟

-نه

-پس چی؟

-بحثمون شد..منم اومدم اینجا

-خبر داره اومدی؟

-بهش گفتم.

خندید: چه دعوای باحالی باهم حرفم میزنین؟ با دستگیره زدم تو سرش:


romangram.com | @romangram_com