#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_221

گفتم: همه چی رو بهت میگم،فقط واسه همین ازت مهلت خواستم تا بتونم با خودم کنار بیام .تنها خواهشی که ازت دارم اینه که کوچکترین قضاوتی درموردم نکنی ؛ دربارم هیچ فکری نکن! بعد از یه نگاه طولانی بهم سری تکون داد و رفت متوجه شدم که استواری کلامم دلش رو قرص کرد

***

اینجوری نمیشه باید یه فکر اساسی واسه اشپزی بکنم با کتاب اشپزی نمیتونم راهی به جایی ببرم!همه مواد رو جمع کردم و ترجیح دادم یه املت ساده درست کنم تا دستور غذاها رو به وقتش از مامان بگیرم ! تلفن زنگ خورد..:

بله؟

-هانا شام که درست نکردی؟

-به میز خالی از مواد اشپزی نیم نگاهی کردم : نه هنوز ..چطور؟

-حاضر شو اومدم خونه میریم رستوران.. با خوشحالی باشه ای گفتم و گوشی رو گذاشتم،خندیدم وتخم مرغی که از یخچال بیرون اورده بودم رو سر جاش گذاشتم همزمان با بسته شدن در یخچال گفتم

:اینم از شام امشبمون ..!

منو رو بستم:جوجه..

لباشو جمع کرد:ولی من کوبیده میخواستم..

-خب تو کوبیده بگیر..چه فرقی میکنه؟!

-اخه اینجوری هم من چشمم دنبال غذای توئه هم تو چشمت دنبال غذای من..یه چیزی بگیریم مثل هم باشه..با خنده گفت:بیا تو امشب رو کوبیده سفارش بده من ه*و*س کردم.

خندیدم:نخیر..من ه*و*س جوجه کردم..تو واسه خودت کوبیده بگیر شریکی میخوریم..

-اخه اونجوری بهم نمیچسبه..

کلافه گفتم:وای ارسام چقدر ایراد میگیری..خیله خوب..واسه منم کوبیده سفارش بده! سفارش ها رو که داد میز های دورو بر رو دید زد و گفت:اینجا چقدر خلوته..ولی تعریف غذاهاشو زیاد شنیدم..نمیدونم چرا زیاد مشتری نداره!

غذامون رو تو سکوت کامل خوردیم واز رستوران که خارج شدیم گفتم:

-نریم خونه...

-چرا؟

-یکم دور بزنیم بعد بریم..حوصلم سر میره ..


romangram.com | @romangram_com