#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_220

-صبح به خیر..کی بیدار شدی؟

معمولی جواب داد:همین الان.

صندلی رو کشیدم و نشستم ،سنگینی نگاهشو به خوبی حس میکردم سرم رو بالا اوردم که یه جور خاصی نگام میکرد..انگار که خطایی مرتکب شدم..اروم پرسیدم:

-چیزی شده؟

لقمه اش رو جوید و جرعه ای چای نوشید هنوزم زیر چشمی و مشکوک نگام میکرد..به خودم نگاهی انداختم..سر و وضعم که مشکلی نداشت..چرا اینجوری برخورد میکرد؟

دستش رو دور لیوان حلقه کرد و جدی گفت: داری فرار میکنی.

لیوان رو به سمت دهنم بردم تا بخورم که با این حرفش پرید تو گلوم و داغی چای لبم رو سوزوند.!سریع لیوان رو میز گذاشتم:

-چی؟؟؟

بدون اینکه حالتشو عوض کنه با همون لحن گفت: داری فرار میکنی..خودتم خوب میدونی. از چی...(سکوت کرد).انکارش نکن که کلامون میره تو هم

سریع گفتم:من فقط.....

از جاش بلند شد: الان هیچی نگو..اصلا دلم نمیخوادبرام بهونه بتراشی..گفتی بهت توضیح میدم باید رو حرفت هم وایسی..فکر میکنم به عنوان شوهرت این اختیار رو داشته باشم که همون 3 روز رو هم ازت محروم کنم.ولی این کار رو نمیکنم چون دوست دارم و بهت اعتماد کردم دلم میخوادتوهم همین کار رو کنی،وارد اتاق شد

سر جام نشستم و با دستام رو میز ضرب گرفتم.یه لقمه نون و پنیر خوردم ولی اصلا میل نداشتم.ظروف صبحانه رو جمع کردم و به سمت اتاق رفتم داشت لباس میپوشید متوجه من شد ،دکمه های بلوزش رو بست تو درگاه در ایستادم و پرسیدم:

-کجا میری؟

یه سر میرم شرکت

-امروز؟

-زود بر میگردم

سوییچ ماشینش رو برداشت داشت از در خارج میشد که گفتم:ارسام..؟

برگشت ولی حرفی نزد:

بهم که شک نداری؟ چیزی نگفت ولی از حالت چهره اش و رفتارهاش مشخص بود ازم ناراحته ،نمیخواستم ادامه این ناراحتی بذر شک و تردید رو توی دلش بکاره!


romangram.com | @romangram_com